سکوت دیگر فریاد من نیست.سکوت همان سکوت است
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 23:17 توسط نجم و نصر
اسلام دین رسمی ماست.اکثریت ما مسلمان و مسلمان زاده ایم.تمامی مراسم های مذهبی در کشور ما برگزار می شود.اصول اسلامی پیش فرض تصویب قوانین ماست.ما از هر مرام و مسلکی باشیم به اهل بیت که بانیان دین هستند ارادت داریم.ما از معدود کشورهایی هستیم که نشانه های دینمان در پرجممان وجود دارد پرچمی که معرف هویت ماست.با وجود همه این مسائل پس چرا در مورد حجاب که در کتاب مقدسمان به آن و حدودش تاکید شده این قدر سردرگم و بلاتکلیفیم؟الگوهای زیادی در دین ما وجود دارد که با معرفی صحیح تنها یکی از آنها می توانیم این مسئله را حل کنیم ولی ما به جای این کار آنها را منزوی کرده و به جای باز کردن ابعاد شخصیتشان آنها را داخل ویترین می گذاریم در این حالت چاره ای نمی ماند که هر نهاد مسئولی توپ را به زمین آن یکی پاس دهد و در نهایت از ابزار قدرت استفاده می کنیم و در نتیجه از هدف دور و دورتر می شویم.این در حالی است که در کشوری مثل ترکیه حتی در زمانی که توسط دولتی لائیک اداره می شد سایت هایی طراحی شده که مد اسلامی و جوان پسند و مطابق با فرهنگ خود ارائه می دهد.کاری که انجمن زنان مسلمان آمریکا هم انجام داده است.طراحان ما هم چیزهایی را به اسم لباس اسلامی-ایرانی طراحی می کنند که یا اصلا قابل پوشیدن نیست یا آنقدر گران است که تعداد کمی از جوانان قدرت خریدشان را دارند.
اما سمت دیگر مسئله من هستم.جوانی که با وجود منابع عظیمی که در اختیار دارم برای شناخت دینی که با آن بزرگ شده ام و حالا بعد از گذشت سالها عادی و نامحسوس شده و در درچه چندم اهمیت قرار گرفته تلاشی نمی کنم.کوتاهی هر دو طرف است(من و مسئولین)که باعث می شود دین و حجابی که آن سوی دنیا افرادی آن ها را مایه افتخار و خوشبختی خود می دانند در کشوری اسلامی طفیلی شود.
همیشه وقتی صحبت های زنان تازه مسلمان را می خوانم این سوال برایم پیش می آید که چطور کسی در مهد آزادی های همه جانبه حجاب را انتخاب می کند.آنهابه معنای واقعی جمله "حجاب مصونیت است نه محدودیت"رسیده اند.در صحبت های یکی از انها آمده است که اگر به حجاب اجبار می شدم یا حتی اگر مطلبی که درباره حجاب می خواندم لحن خشنی داشت هرگز ان را نمی پذیرفتم.ولی مسئله اینحاست که آنها درباره حجاب هم مثل ارکان دیگر اسلام به جای پیش داوری و گارد گرفتن تحقیق کرده اند و خود را در کنار آن قرار داده اند نه در مفابل آن.آنها برای مسلمان شدن و با حجاب شدنشان تلاش کرده اند و سختی کشیده اند به همین دلیل برایشان ارزشمند است.
ما باید به هم کمک کنیم...
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 1:27 توسط نجم و نصر
|
کاش زنده باشم و روزی را ببینم که متن همه پیامک ها.تیتر اول همه روزنامه ها .خبر اول همه سایت ها .صدای مادنه همه مسجد ها یکی باشد: مهدی آمد
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 11:31 توسط نجم و نصر
|
بعد از مدتی تصمیم گرفتم طلسم رو بشکنم و برم سینما.ولی هرچی برنامه های اکران سینماها رو نگاه می کردم و فیلم ها رو بررسی می کردم ناامید تر می شدم.نمی دونم چرا فیلم ها این طوری شدن یا طنز مبتذل که حتی آدم رغبت نمی کنه بهشون بخنده یا پر از بدبختی جوری که باید تا آخر توی فلاکت فیلم دست و پا بزنی.چرا یه فیلم معتدل نیست که آدم وقتی میاد بیرون یه حسی به جز احساس آتش زدن پول بی زبون و پوچی فلسفی بهش دست بده؟چرا همه فقط بلدن از هم ایراد بگیرن این کارگردان به اون یکی میگه تو بلد نیستی فیلم بسازی اون یکی به این یکی.فیلم طنز می سازه جوری که روحوضی های قدیمی در مقابلش طنز فاخرن .فیلم اجتماعی می سازه اینقدر نکبت و بدبختی توشه که احساس می کنی جونت داره بالا میاد .کارگردان در حد توانش و فراتر از اون!تلاش می کنه شخصیت اولش رو هر چه بدبخت تر نشون بده و لحظه به لحظه فیلم سوهان بکشه رو اعصاب بیننده. آخه این جوری فیلمش سطح بالاتر و عمیق تره! فیلم سیاسی می سازه اینقدر دیالوگ هایش یخه که توی دهان بازیگر می ماسه.فیلم تاریخی می سازه آدم حس می کنه برای کودکستانی ها فیلم ساخته.چرا فیلم های ما نمی تونن یه قصه رو بدون اینکه جز مخاطب رو دربیارن و اعصابشون رو به خاطر سوتی های پی در پی داغون کنن تعریف کنن؟چرا فیلم سازان ما به جای اینکه تلاش کنن ایرادات کارشون رو رفع کنن یک دنیا دلیل و آیه میارن که ضعف فیلمشون رو توجیه کنن؟چرا به مخاطیشون و فهمش احترام نمیذارن؟
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 12:1 توسط نجم و نصر
|
این روزها خیلی بهش فکر می کنم .از خودم می پرسم چرا خدا درست در زمانی که جنگ تموم شده بوده و یواش یواش آرامش به کشور حکمفرما می شد باید می بردش؟حالا که مردم می خواستن نفس راحتی بکشن و با خیال آسوده از وجودش استفاده کنن چرا؟چرا اینقدر زود.خدا که می دانست این مردم چقدر دوستش دارند.چقدر به او احتیاج دارند.چون مایه قوت قلب ها و دستهایشان بود.پس چرا؟...شاید...شاید چون وقتش رسیده بود پیرمرد استراحت کند و چه جایی بهتر از پیش او که همه امیدش بود.شاید چون دیگر وقتش رسیده بود ما بدون او قدرتمان را آزمایش کنیم.وقتش رسیده بود که ما نشان دهیم درس هایمان را خوب یاد گرفته ایم یا نه؟روزهای امتحان فرارسیده بود و معلم بنا نداشت سر جلسه امتحان حاضر شود.گفتنی ها را گفته بود و حالا این ما بودیم که باید خودمان را آزمایش می کردیم.
این روزها با خودم فکر می کنم چرا من و همسن و سالهایم اینقدر کم می شناسیمش ؟چرا اینقدر ازش دوریم؟جوری که انگار خواب بوده .انگار سالها ازش گذشته .پدر و مادرهامون با یادش عشق می کنند و به ما میگن نمی دونی چی بود...و ما واقعا نمی دانیم.می دانیم که چقدر آدم بزرگی بوده و چقدر دوراندیش ولی باز هم برایمان معماست.
این روزها فکری شده ام به جعبه کتاب های پدرم که سال هاست گوشه انباری خاک می خورند سری بزنم.کتاب هایی که زمانی تفکر پدرم و هم نسلی هایش را شکل می داده .کتاب هایی که آنها را به او و تفکراتش نزدیک تر می کرده.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 1:25 توسط نجم و نصر
|
انگشتانم یخ زده است
گرم نمی شوم
درونم نرم نرم برف می بارد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 22:34 توسط نجم و نصر
|
قبر شهدا را زیر و کردند .لابد اگر خانواده شهدا صدایشان در نمی آمدهمین عذر خواهی نیم بند را هم نمی کردند.آخر اشتباه شده یعنی چی ؟مگر جای قبر معلوم نیست؟مگر این قبرستان صاحب ندارد؟بابا ایها الناس هنوز بیست و دو سال از جنگ بیشتر نگذشته آخه بی حرمتی و بی توجهی تا چه حد؟شلوغش می کنم؟فریاد بیخود می زنم؟استخوان های شهدا را مثل زباله یک جا جمع کردید دل خانواده هایشان را خون کردید حالا می گویید اشتباه شده؟همین ؟داریم به کجا می رویم ؟چند سال پیش مستندی از تلویزیون پخش شد به نام "مدال افتخار" .از بازمانده های جنگ جهانی اول!مثل گل نگهداری می کنند خانواده هایشان را حمایت می کنند .کهنه سربازانی که نزدیک به نود سال داشتند.سربازانی که متجاوز بودند.ما چه می کنیم؟وضعیت جانبازان ما چطور است؟این هم از رفتارمان با قبور شهدا و خانواده هایشان.
یاد کتاب "بی وتن" رضا امیرخانی افتادم و ماجرای گلزار شهدا .همانجایی که اولین جرقه های تغییر و شک در دل ارمیا زده شد.یک لحظه احساس کردم رضا امیرخانی پیش بینی کرده بود.
عزیزی می گفت:خون شهید لیزه کافیه پایت طرفش بره اون وقته که چنان زمین می خوری که دیگه توان بلند شدن نداری.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 0:10 توسط نجم و نصر
|